در راهی که میرفتم. روز میشد و شب میشد. صبح میشد و من به تارهای نور نگاه
میکردم که تازه بیدار شده بودند و از لابلای ابرها بیرون می آمدند. همیشه سحر خیز
که باشم شاد و با نشاطم و به دیگران فخر می فروشم.
طلوع خورشید را با نگاهم
دنبال می کردم و ظهر که بالای سرم می آمد با خوشحالی با سایه ام بازی میکردم و
دنبالش می کردم تا اینکه همه جا پر از سایه شود و سایه ام گم در سیاهی و تاریکی. و
من با شوق دانه های نور آسمان را نگاه می کردم و شاد میشدم.
بهار که می آمد زیر
درختان شکوفه می رفتم و برایشان بهترین میوه ها را آرزو میکردم و تابستان که میشد
تن به خنکای زلال و شفاف آب می زدم و توی ساحل دراز می کشیدم و پاییز را با همراهی
رنگها طی میکردم. و زمستان را با تعقیب دانه های برف و پرنده هایی با پرهای پف
کرده.
به جنگل که میرسیدم به درختان سلام میکردم و به کویر که می رسیدم به خاطر کوتاهی
آسمان شب هنگامش می خندیدم و به تابش بی دریغ و بی وقفه خورشید.
در دریا که بودم کوسه ها با قایقم بازی می کردند. گاهی هم تکانش می دادند تا مرا
بخندانند.
یاد روزهای خورشید پرستی ام می افتم که شب درفراغ خورشید گریه می کردم و وقتی به
ماه پرستی روی آوردم روز ها را می خوابیدم تا زودتر سپری شود.
روزی درخت آرزو ها را پیدا کردم که برگهایش سپید بودند و ساقه هایش مشکی. هر کس
به درخت می رسد آنجا می ماند و آرزو هایش را با ساقه های سیاه روی برگهای سپید می
نویسد و تا هر وقت که آرزویش برای بردن او بیاید آنجا می ماند.
من آرزو کردم خورشیدی داشته باشم تا همیشه تابان. ماهی تا همیشه درخشان. رودی
همیشه جاری. نسیمی همیشه وزان. بادی همیشه روان. زمینی که زیر پایم مهربان و مادر
باشد. ابرهایی که در آسمانم باشند. من همه چیز را خواسته بودم و درخت لبخند زد و
گفت هر آنچه تو بخواهی.
و آرزوی آبتنی کردن در حوضچه اکنون.
این آرزوی آخری برای بردنم به حوضچه آمد و گفتم تو حوضچه را پای درخت آرزو
بیاور. اما او گفت این دو خواسته ات با هم سازگار نیستند و مرا برد.
دلخور بودم و غمگین. وقتی به حوضچه رسیدیم آرزو گفت با من کاری نداری گفتم نه. و
او رفت. پایم را به حوضچه نگذاشتم که آبش خشک شد و من خشمگین شدم و همه چیز را به
هم آمیختم و زمین و زمان را دشنام دادم و باد و آب و همه را. یاد آرزوهایم افتادم و
به پوچی درخت ایمان آوردم و آنقدر آشوب کردم و گریه و فریاد تا توانم به پایان رسید
و خوابم برد.
بیدار که شدم غریبه ای را دیدم به شدت آشنا. با لبانی بسته حرف می زد و هیچ نمی
شنیدم. فقط می دانستم که از هر دوستی دوست تر است.
نور بود یا نسیم یا ندا یا خدا
نمی دانم
اما یادم است وقتی صدایش را از درون خود شنیدم حس می کردم انگار تمام آرزو های
نوشته و نانوشته ام برآورده شده است.
او همه آنها بود. و همیشه بود و همیشه هست.
یادم نمی آمد کی گمش کرده بودم.
اما این من بودم
که او را گم کرده بودم
و این او بود
که باز هم
سخاوتمندانه آمد و در دلم که جایگاه خودش بود جا گرفت
جا گرفته بود
نوایی گفت
چشم فروبسته اگر وا کنی .............................. در تو بود آنچه تمنا
کنی