تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر

آرام نویسه های ذهن درگیر

زندگی و افکار مکتوب دختری به نام آرام

تصمیم

خطاب به خودم و هر کسی که این نوشته را میخواند

هم اکنون آخرین لحظه از زندگی سابق تو است. این لحظه و این دم که در حال خواندن این متن هستی اولین لحظه تولد تو است. یک "تو" ی جدید.
تو تصمیم گرفتی که تغییر کنی. میدانی که در زندگی اکنونت چیز یا چیزهایی هستند که دوستشان نداری. برایت خوشایند نیستند. میخواهی به نحوی از شرشان خلاص شوی.
این لحظه تولد این تصمیم است. تغییر. دگرگونی.
شاید همین تصمیم مهمترین و سخت ترین قدم باشد.
اگر حاضری و واقعاً میخواهی که در راه نو قدم برداری به ادامه مطلب بیا.

(مطالبی را که میگویم از کتابهای مختلف و فیلمهایی مثل فیلم راز و از همه مهمتر درسهای استاد خوب و بی نظیرم آقای سید حسین عباس منش (وبسایت استاد و برنامه کلاسها و ...)و تجربیات شخصی خودم جمع آوری کرده ام)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 15 آذر1388ساعت 23:54  توسط آرام  | 

راه روشن

دارم به زندگی اطرافیانم با دقت بیشتری نگاه میکنم. میخوام یک رابطه بین طرز تفکر و وضعیت زندگیشون پیدا کنم.

یک موردی که دیدم اینه که آدمهای پولدار خیلی راحت تر خرج میکنند و سریعتر میبخشند. اما آدمهایی که پولشون کمتره با احتیاطند و کمتر خرج میکنند و تقریبا همیشه میگن من پول ندارم.

به خودم فکر میکنم و میبینم به کدومشون بیشتر شبیهم. به دوران دانشجوییم فکر میکنم. به پولهایی که باید خرج میکردم و نکردم مبادا پولم کم بیاد. الان می بینم هیچوقت کم نیاوردم اما با دل سیر هم زندگی نکردم. و فکر میکنم چه خرج میکردم و چه نمی کردم فرقی به حال الانم نداشت.

یادم میاد چند سال پیش که هنوز سر کار نمی رفتم اگه بهم میگفتن ۵۰ هزار تومن بده میگفتم اووووووه اینهمه؟؟!! اما بعد یکبار کارت تلفنهایی را پیدا کردم که برای کسی که اون زمان فکر میکردم اون هم منو خیلی دوست داره خرج کردم. نمیدونم چند تا از اون کارتها را دور انداخته بودم . اما میدونم که تعدادشون کم نبود. میدونی چقدر بود؟؟۴۵ هزار تومان. اصلا نمیفهمیدم چطور اینهمه پول خرج میکنم. همان زمان حتی رویای ۵۰ هزار تومن را در خواب هم نمی دیدم. اما من در همون شرایط بدون اینکه بفهمم اونهمه پول خرج کرده بودم.

به نظرم این اشتباهه که فکر کنی اگه تو هم پولدار بودی به راحتی خرج میکردی. اگه تو هم پولدار بودی به فقرا کمک میکردی. همین الانش هم تو از خیلی از مردم این کشور و این شهر و دنیا ثروتمند تری.

همیشه این میاد تو ذهنم : بسا کسا که به روز تو آرزومند است.

میدونی چیه چند وقتیه به هر چیزی که فکر میکنم بدون زحمت جوابش بهم الهام میشه. البته یک سوال دارم که هنوز جوابشو نگرفته ام. اما خیلی چیزها ناگهان عین ستاره تو آسمون ذهنم روشن میشن. من هم عین ارشمیدس فریاد میزنم : یافتم یافتم

+ نوشته شده در  جمعه 13 آذر1388ساعت 23:48  توسط آرام  | 

روز ها

روزها هرلحظه ای که دچار فکرهای منفی میشم زود دیدم را عوض میکنم. به لحظه و به زمان حال میام. تک تک اعضای بدنم را. حسهایی که دارم مثلا بویی که میاد یا در مورد دمای هوا یا هر چیزی مثلا صداهایی که میشنوم و غیره. و به یاد میارم که چقدر خوشبختم که نفس میکشم و راه میرم و میبینم.

این روزها ذهنم درگیر میشود. وقتی میخواهم به نتیجه ای برسم.

وقتی میخواهم کسی را دوست دارم ببینم تنم پر از ترس میشود و قلبم می طپد.

شناخت خوب و بد برایم سخت شده

چون میدانم که آنچه مرا باز میدارد همان موجود دم دار قرمز رنگ است

+ نوشته شده در  چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 0:48  توسط آرام  | 

خدا را شکر ...

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

____________



خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

____________

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

____________
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat

____________

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard


____________

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

____________

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن



 
I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

____________
 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

____________

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

____________
 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

____________

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

____________
 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:56  توسط آرام  | 

خدایا شکرت

روزی عابری که از کنار رودی می گذشت، روی آب یک سر بریده را میدید که با صدای بلند میخندید و خدا را شکر می کرد.
عابر ازاو پرسید تو با اینکه یک سر بریده هستی اینقدر شادی میکنی؟چه اتفاقی بدتر از این میتوانست برایت بیفتد؟
سر به او گفت چند صد متر جلوتر چند مرد را دیدم که میخی را به یک سر بریده می کوبیدند. فهمیدم که اتفاقی بدتر از اینکه برایم افتاده هم میتوانست رخ بدهد. پس خوشحالم و قدر زمان حال خود را میدانم.

***********************************

زندگی ما نتیجه افکار و تلاش و سمت و سوی ذهنیات ماست. همیشه هر هدفی را که پیش چشم داشته باشیم مثل این است که کشتی زندگی خود را به آن سمت هدایت میکنیم.

ممکن است در حال حاضر شرایط خوبی نداشته باشیم. ممکن است خانواده خوبی نداشته باشیم. ممکن است در شهر یا روستایی زندگی کنیم که شرایط خوبی برای پیشرفتمان فراهم نباشد.

اما اگر زندگینامه افراد موفق و سرشناس دنیا و تاریخ را بخوانیم متوجه میشویم که بسیاری از افراد در شرایط بسیار خوب و ثروتمند بوده اند اما نه تنها موفق نبودند بلکه باعث نابودی خود و بسیاری از انسانها و اطرافیانشان نیز شدند.
و بلعکس افرادی که در شرایطی بسیار سخت و خانواده و محیط فقیری بودند اما توانستند خودشان را، اطرافیانشان را و حتی نسلهای بعد از خود را متحول کنند و به موفقیت برسند.

پس آنچه اکنون هستم یا شرایطی که در آن به دنیا آمده ام نمی تواند بهانه ای برای عقب ماندن و پیشرفت نکردن من باشد.

اگر بنای زندگی خود را تا کنون کج و ناصاف بالا برده ام عناصری چون تلاش، انگیزه و امید وجود دارند که بدانم و مطمئن باشم که آینده ای درخشان و ثروتمند پیش روی من قرار دارد.

مهمترین چیزی که نباید فراموش کنم این است که نیرویی پاک و قدرتمند و فوق العاده در جسم و روح من در طبیعت و در کل هستی وجود دارد. برخی او را خدا می نامند. نامش مهم نیست. عنوانش مهم نیست. روش پرستیدنش مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد این است که بدانم او حافظ و نگهبان من است. نه تنها من بلکه کل هستی تحت حمایت و قدرت او هستیم.

اگر دید خود را از جایی که هستیم بالاتر ببریم و باز تر و عمیق تر بدون بغض و تعصب به زندگی کنونی خود نگاه کنیم خواهیم دید که بسیاری از مسائلی که بابت آنها ناراحتیم حقیر و ناچیزند. چون ما انسانها گاهی در زندگی تنها به دنبال بهانه ای برای ناراحتی و غصه خوردن میگردیم و دوست داریم مقابل دیگران چهره ای افسرده و غمگین داشته باشیم و ناراحتی را جذاب تر میدانیم.
دوست داریم وقتی از ما سوال می شود که حالت چطور است با صدایی خفیف و ضعیف آهی بکشیم و بگوییم  اِی،بد نیستم. به جای اینکه با خوشحالی و صدای بلند بگوییم عالی هستم و بهتر از این نمیشود.
چون نمی دانیم که اگر شاد باشیم و بلند و رسا طبیعت هستی اتفاقاتی از همان جنس شادی را به سمتمان هدایت می کند.

خدایا تویی که نزدیکتر از من به منی
اگر رنگین کمانی بر آسمان زندگی ام بیفتد از توست و اگر طوفان و ابرهای سیاه به سمتم بیایند عواقب کارهای خودم است.
خدای خوبم به خاطر اینکه نورت را در دلم تاباندی از تو ممنونم.
از اینکه پاسخم را میدهی از تو ممنونم.
من در اتاقی حقیر و سیاه و تاریک و بدون روزنه با چشمان بسته ام بودم و به رنگین کمان ایمان نداشتم. اما زمانیکه خواستم،،،،،،، صدایی را شنیدم که چشمم را باز کرد، و من دیدم در آن جهل مطلق روزنه ای باز شد و هوای تازه ای جاری شد.
گویی معنایی جدید از زندگی را مزه مزه میکردم. قدمهایم قرنها بود که رفتن را از یاد برده بودند و من دستم را در دست مهربان تو میگذارم و گام به گام تا بی انتهای زندگی می روم.
اکنون حس کودک نوپایی را دارم که پر از شعف است و لبریز از احساس شوق به رسیدن و کشف دنیایی جدید و غرور داشتن خدایی چون تو.

و نیک میدانم که

خدایا

دوستت دارم.

+ نوشته شده در  شنبه 16 آبان1388ساعت 14:37  توسط آرام  | 

من و تو

من همان کودک گستاخ که هروقت حواست پرت میشد از پای تخته خرده گچ می دزدیدم و تمام دیوارهای مدرسه تا خانه را خط می کشیدم. و پشت در خانه دستم را با لباس مدرسه پاک می کردم.

همان کودک گستاخ که دانه های برنج را روی زمین می ریخت هر بار که سیر میشد و تو میگفتی که باید تا ته بشقابت را بخوری.

یادم می آید که همیشه همه کارهایم را دور از چشم تو انجام میدادم.

یادم می آید وقتی به سختی و با زور بچه قورباغه را کشتم پیش تو آمدم تا وقتی مادرش پیش تو بیاید و شکایت مرا بکند در گوشت را بگیرم
هنوز یادم است وقتی توی باغچه سبزی میکاشتی ازت پرسیدم تو بچه قورباغه ندیدی که با چوب له شده باشد؟ گفتی این حرفها چیه می زنی؟ گفتم مادر قورباغه ای را ندیدی که شکایت کسی را به تو بکند و تو گفتی نه و من خیالم راحت شد.

**************

من دیشب .......

دیشب باز یک اتفاق بد افتاد. مدتی بود که اون انسان نادرست دست از اون اس ام اس های وحشتناکش برداشته بود و من همش میگفتم چطوریه دیگه اس ام اس نمیزنه. به صورت احمقانه ای منتظر بودم. دیشب باز هم اس ام اس زد. اما قاطعانه خواستم که شرّ این مزاحم از زندگی من کم بشه.

دیشب با یک عزیزی صحبت میکردم. اما اون به صورت ناباورانه ای در برابر حرفام جبهه گرفت و پس زد.

و من دیشب تنها کاری که کردم این بود که ساعت ۱ و خورده ای بامداد بخوابم. صبح هم دیر بیدار شدم. دیر رسیدم سر کار.

نمی دونم چرا اینجا دارم میگم.

آخه دیروز خیلی شارژ بودم و پر از تصمیم. اما از دیشب دیگه یه غولی اومد و انرژی منو خورد.

من ازت دور شدم نه؟ دلم برات تنگ شد. اما اون غول بد جنس داشت باز منو با خودش میبرد.

حس میکنم که وقتی تقلا کردم و از چنگش بیرون افتادم لباسم پاره شده بود و تنم زخمی.

من میخوام آرام باشم و آرام بمونم

میتونم

۱

۲

۳

حرکت به سمت خوش بختی

یو هو

+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آبان1388ساعت 11:29  توسط آرام  | 

ندای درون

در راهی که میرفتم. روز میشد و شب میشد. صبح میشد و من به تارهای نور نگاه میکردم که تازه بیدار شده بودند و از لابلای ابرها بیرون می آمدند. همیشه سحر خیز که باشم شاد و با نشاطم و به دیگران فخر می فروشم.
طلوع خورشید را با نگاهم دنبال می کردم و ظهر که بالای سرم می آمد با خوشحالی با سایه ام بازی میکردم و دنبالش می کردم تا اینکه همه جا پر از سایه شود و سایه ام گم در سیاهی و تاریکی. و من با شوق دانه های نور آسمان را نگاه می کردم و شاد میشدم.
بهار که می آمد زیر درختان شکوفه می رفتم و برایشان بهترین میوه ها را آرزو میکردم و تابستان که میشد تن به خنکای زلال و شفاف آب می زدم و توی ساحل دراز می کشیدم و پاییز را با همراهی رنگها طی میکردم. و زمستان را با تعقیب دانه های برف و پرنده هایی با پرهای پف کرده.

به جنگل که میرسیدم به درختان سلام میکردم و به کویر که می رسیدم به خاطر کوتاهی آسمان شب هنگامش می خندیدم و به تابش بی دریغ و بی وقفه خورشید.

در دریا که بودم کوسه ها با قایقم بازی می کردند. گاهی هم تکانش می دادند تا مرا بخندانند.

یاد روزهای خورشید پرستی ام می افتم که شب درفراغ خورشید گریه می کردم و وقتی به ماه پرستی روی آوردم روز ها را می خوابیدم تا زودتر سپری شود.

روزی درخت آرزو ها را پیدا کردم که برگهایش سپید بودند و ساقه هایش مشکی. هر کس به درخت می رسد آنجا می ماند و آرزو هایش را با ساقه های سیاه روی برگهای سپید می نویسد و تا هر وقت که آرزویش برای بردن او بیاید آنجا می ماند.

من آرزو کردم خورشیدی داشته باشم تا همیشه تابان. ماهی تا همیشه درخشان. رودی همیشه جاری. نسیمی همیشه وزان. بادی همیشه روان. زمینی که زیر پایم مهربان و مادر باشد. ابرهایی که در آسمانم باشند. من همه چیز را خواسته بودم و درخت لبخند زد و گفت هر آنچه تو بخواهی.

و آرزوی آبتنی کردن در حوضچه اکنون.

این آرزوی آخری برای بردنم به حوضچه آمد و گفتم تو حوضچه را پای درخت آرزو بیاور. اما او گفت این دو خواسته ات با هم سازگار نیستند و مرا برد.

دلخور بودم و غمگین. وقتی به حوضچه رسیدیم آرزو گفت با من کاری نداری گفتم نه. و او رفت. پایم را به حوضچه نگذاشتم که آبش خشک شد و من خشمگین شدم و همه چیز را به هم آمیختم و زمین و زمان را دشنام دادم و باد و آب و همه را. یاد آرزوهایم افتادم و به پوچی درخت ایمان آوردم و آنقدر آشوب کردم و گریه و فریاد تا توانم به پایان رسید و خوابم برد.

بیدار که شدم غریبه ای را دیدم به شدت آشنا. با لبانی بسته حرف می زد و هیچ نمی شنیدم. فقط می دانستم که از هر دوستی دوست تر است.

نور بود یا نسیم یا ندا یا خدا

نمی دانم

اما یادم است وقتی صدایش را از درون خود شنیدم حس می کردم انگار تمام آرزو های نوشته و نانوشته ام برآورده شده است.

او همه آنها بود. و همیشه بود و همیشه هست.

یادم نمی آمد کی گمش کرده بودم.

اما این من بودم

که او را گم کرده بودم

و این او بود

که باز هم

سخاوتمندانه آمد و در دلم که جایگاه خودش بود جا گرفت

جا گرفته بود

نوایی گفت

چشم فروبسته اگر وا کنی .............................. در تو بود آنچه تمنا کنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 23:59  توسط آرام  | 

تولد

سلام

این اولین سلام من است

من که یک آرام جدید هستم

که جزء جزء وجود جدیدم کم کم به دنیا آمدند و امروز من خود را دیدم و نمی دانم کی به دنیا آمده ام

این را میدانم که آرام جدیدی هستم با یک خدای اختصاصی با چشمهای درشت و مهربان که فقط به من فکر میکند و چیزی نیست جز مهربانی و قدرت

میدانم که مرا آفرید برای اینکه به همه آرزوهایم برسم

و به جایی که میخواهم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 مهر1388ساعت 19:0  توسط آرام  | 

داستان درختان هندوانه

یاد روزهایی می افتم که هنگام تعیین نوع درخت شدن من و دوستم تصمیم گرفتیم درخت هندوانه باشیم.

یادم می آید که مادر دوستم هرجا میرفت چادرش را از جلوی صورتش کنار میزد و میگفت بچه ام میخواهد یک درخت هندوانه شود. اما پدرش میگفت آخه هندوانه که سودی ندارد فوق فوقش کیلویی ۲۰۰ تومان باشد.

مادر من هم مدام میگفت آخه هوندوانه سنگین است تو چطور می توانی به هر شاخه ات سه کیلو هندوانه آویزان کنی. اما اگر دوست داری این کار را انجام بده. پدرم هم میگفت تو هیچوقت نمی توانی درخت هندوانه خوب و درست و حسابی بشوی.

اوایل کار که ما کارهای ثبت نام را انجام دادیم روزی دوستم آمد و گفت که دوست پسرش به او گفته درخت کیوی باشد و او هم تغییر میوه داد. و چونکه هنوز شکوفه نداده بود با تغییر میوه اش موافقت کردند.

من همان روز اول به انقلاب رفتم و تمام کتابهایی را که در مورد هندوانه بود را خریدم. مادرم هم با من آمد.

و سالهای سال کل تلاش من برای هندوانه دادن به همان روز ختم شد.

دوستم هم به خاطر شکست عشقی که از دوست پسر کیوی پشندش خورد از درخت بودن انصراف داد و به یک آدامس جویده تبدیل شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 مهر1388ساعت 16:55  توسط آرام  | 

بازنگری

امروز و دیروز هر کدام یکبار عصبانی شدم. به خاطر کار و از دست خودم. دیروز حالم زیاد تعریفی نداشت. شک کردم که آیا همه اینها ظاهر است یا واقعاً من در مسیر خوشبختی قرار گرفته ام. شک کردم که اینکه من شادم و سرحال نوعی تظاهر حرفه ای است که حتی خودم را هم فریفته است، یا این حال کنونی یک طوفان زود گذر است؟ چون که این روزها حس رخوت و تردید و حسی گمنام مرا در هاله ای از سستی و ابهام قرار داده است.

اما الان حالم خوب است. یکی از راه حلهای رسیدن به حس خوب صحبت کردن با دیگرانی که نظر تو را دارند و همچنین خواندن کتابهای انگیزشی است.

مهمترین راه حل نوشتن است.

آرام زنده است به نوشتن.

با نوشتن و تمرکزی که از آن به دست می آورم به خواسته هایم و به پاسخ سوالاتم می رسم.

هم اکنون میدانم که اینها وسوسه های نافرجام آن دشمن خودی است که ناخواسته ترا از رسیدن به خواسته هایت باز میدارد. هر بار هم درشکلی ظاهر میشود حتی در پوست دوستت. حتی در پوست خودت و منطقت و کلاً هر چه که فکر میکند تو به آن ایمان داری و از وی تأثیر می پذیری.

اما فراموش کرده است که من میدانم که تنها چیز و کس و سرمایه و دارایی من چیزی نیست و کسی نیست جز خودم.

الان میدانم که حالم خوب است. نیک میدانم که من به خواسته هایم میرسم.

و نام خود را میشنوم که خوانده میشود و حاضرینی که صبر نمی کنند تا من روبرویشان بایستم و برمیگردند و به چهره شاد و لبخند عمیق و چشمان براق من با شوق مینگرند. و درون من پر است از شادی و عشق به همه مردم سرزمینم به همه آدمیان هستی و به هر آنچه در هر کجای کائنات قرار دارد یا روزی قرار داشته یا روزی قرار خواهد داشت.

نیک میبینم روزی را که بر بلندای قله ای ایستاده ام و صدای همهمه و پچ پچ هیچ کس را نمی شنوم و نمیبینم جز نور.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 مهر1388ساعت 22:58  توسط آرام  |