تبليغاتX
آرام نویسه های ذهن درگیر
آرام نویسه های ذهن درگیر

زندگی و افکار مکتوب دختری به نام آرام

میخوام از تجربه های شخصی ام بگم

من مدتیه که نه به صورت حرفه ای و با برنامه بلکه به صورت "هروقت که شد" مراقبه میکنم. روشم به این صورته که معمولا دراز میکشم و تک تک اعضاء بدنم را شل میکنم و دستور آرامش بهشون میدم. بعد از مدتی میزان این ریلکس شدنم خیلی بیشتر و بهتر شد. بعد شروع میکنم به شمارش معکوس. اوایل از ۱۰۰ تا یک. مهم اینه که به ذهن بگی که میخواهی آرام باشی.

حالا میتونی چیزی را در ذهن تجسم کنی. میتونی به خودت تلقین کنی. در این حالت هر چی که بگی ذهنت می پذیره. اصلا اینو بگم که هر چیزی که بخواهی بهت میده. اگه تجسم را ادامه بدی به اون خواسته می رسی.

الان من خیلی وقتها که چیزی ذهنم را مشغول کرده ریلکس میکنم و به خیلی چیزها فکر میکنم. جواب سوالم را در بین افکارم پیدا میکنم.

چند روز پیش داشتم فکر میکردم که چرا دیگه سنتور را مثل قبل خوب نمی زنم. میدونی چی بهم گفت :
گفت چون که تو مثل قبل با عشق نمی زنی. و من دیدم که واقعا همین طوره.

راستش کمی استرس پس دادن قرضم را دارم. مشکلات مالی و این حرفها باعث میشه که ذهنم به آرومی سابق نباشه.

اما امروز یک روش جدید یاد گرفتم و اون هم تمرکزه. یعنی به هیچ چیز فکر نکنی و بگذاری ذهنت آروم باشه. این جوری به خواسته هات می رسی.

در مورد این روش دوست بسیار عزیزم خیلی چیزها بهم گفته بود و من همیشه تنبلی میکردم. اما الان دیگه میخوام این کار را انجام بدم.

هر کس حاضره با هم این کارو بکنیم بهم خبر بده.

نوشته شده در سه شنبه 13 بهمن1388ساعت 22:36 توسط آرام|

دوستان من
از اونجا که کلاس سنتور ثبت نام کرده بودم و هنوز ساز نداشتم و هرچقدر صبر کردم پولش فراهم نشد به پیشنهاد مامان جون ازش پول قرض کردم و رفتم و سازم را خریدم.
امروز منشی موسسه از دیدن ساز انگار جا خورد. آخه موسسه دوست داشت از خودشون بخرم تا شاید چیزی هم این وسط کاسب بشن.
آخه ساز قدیمی ام را بردن تعمیرگاه (واقعیت اینه که شک دارم اصلا بردن یا نه ) اما به هر حال گفتن درست نمیشه و بردن و آوردن و به خاطر همین یک کلمه که سازتون درست بشو نیست ۱۰ هزار تومان ازم گرفتن.
اما من خودم از بهارستان ساز را خریدم و کوکش هم کرد واسم و با همه بند و بساطش باز هم بهم تخفیف داد.

به هر حال الان شما داری مطالب وبلاگ استاد آینده نزدیک سنتور ایران را میخونی.
روزی که کنسرت فوق العاده ام را گذاشتم از این روزها یاد میکنم.

هفته آینده هم قصد دارم تخته آرزوهام را بسازم و عکس های مورد علاقه ام را توی وبلاگ هم میذارم.

از انرژی های سنتوریتون ممنونم

شما ها هم از آرزوهاتون بگین

من برای هرکس دعا کنم بهش میرسه

جدی میگم

 

نوشته شده در سه شنبه 6 بهمن1388ساعت 23:12 توسط آرام|

یکی از آرزوهام داشتن سنتور خوب و حرفه ایه.

الان به عنوان یک نوازنده سنتور با سازی که دارم به مشکلاتی برخوردم و فرستادمش تعمیرگاه. راستش مشکل سازم کم محلی شخص بنده بود که با بیرحمی و بی توجهی تمام گذاشته بودمش زیر تخت و پر از گرد و غبار شده بود. خیلی وضعیت ناجوری داشت و الان که اینو میگم خودم شرمنده میشم.
خدا میدونه ساز بیچاره من چقدر اذیت شده بود. بعد که به درد ندامت مبتلا شدم ازش عذر خواهی کردم. الان که توی تعمیرگاهه.
دلم میخواد هم مشکل ساز قبلی ام جدی نباشه هم بتونم به زودی یک ساز خوب و حرفه ای بخرم.

سنتور من

 از دوستای خوبم میخوام اولا که برام انرژی بفرستند و دوم اینکه اونها هم بگن رویاشون چیه تا برای همدیگه انرژی بفرستیم به آرزوهامون برسیم.

دلم میخواد سنتوری که میخرم قیمتش ۵۰۰ هزار تومان باشه.

منتظرم ببینم آرزوی شما ها چیه....

توی نظرات بگین و بعد هرکس که به آرزوش رسید ما را خبر کنه.

نوشته شده در دوشنبه 21 دی1388ساعت 14:58 توسط آرام|

خیلی از کتابهایی که میخونم روی نوشتن تاکید کرده اند. خیلی از بحثهای موفقیت و رسیدن به هدف به نوشتن مربوط میشن.

کتابی هست به اسم بنویس تا اتفاق بیفتد.

رسم یا روشی هست که نامه ای می نویسی به فرشته مربوطه. مثلا اگه بیمار هستی به فرشته سلامتی نامه مینویسی. یا اگه بیکاری به فرشته بیکاری نامه مینویسی و توی نامه ات از اون فرشته در خواستت را میکنی.

گاهی در بعضی اماکن مردم خواسته هاشون را می نویسن و داخل چاه یا آب روان یا چیزی شبیه به این می اندازن.

خدا هم در قرآن به نون و القلم قسم خورده

اما دلم میخواد بدونم حکمت این نوشتن چیه.

شاید یک دلیلش تمرکز کردنه. وقتی داری مینویسی یه جورایی حواست فقط به همون چیزیه که داری می نویسی و اینجوری روش تمرکز میکنی.

شاید هم یک دلیلش این باشه که بعدها بهش رجوع کنی و یادت بیاد که این چیزی که الان داری را یک روزی آرزو کردی.

یک دلیل دیگه اش میتونه ایمانی باشه که تو به اون روش داری.

به هر حال بیا امتحان کنیم و به هم بگیم که کدوم روش بهتر جواب داده.

قلم و کاغذت را بردار

آماده ای؟

1

2

3

حرکت


نوشته شده در پنجشنبه 17 دی1388ساعت 12:43 توسط آرام|

یک دوستی داشتم که شاید دو سال بود که من ازش خبری نداشتم. راستش من بی معرفت شده بودم و اونهم حسابی ازم دلگیر بود. نمیدونم چرا بعد از اینهمه مدت بالاخره یک روز بی دلیل بهش اس ام اس زدم و دوستیمون از سر گرفته شد.
راستش نمی دونستم اون توی این مدت اینهمه از من دلگیره. نمیدونم در اثر کدوم فکرم به این سمت کشیده شدم.

به هر حال من را به خونه اش دعوت کرد و کلی گپ زدیم و زمان کاملا از دستمون در رفت.

خیلی برام جالب بود که یک زمانی به جز بعضی مسائل خط مشی فکری مون خیلی شبیه هم بود و در خیلی از مسائل شبیه هم فکر میکردیم و یا با بحث و تبادل نظر به یک نتیجه می رسیدیم.

اما این بار دیدم در یک مسئله ای که به نظر من کاملاً واضح و شفاف و جا افتاده بود اختلاف نظری 180 درجه ای داشتیم.

و یک مورد دیگه.

در مورد خدا. نظری که اون داشت مثل خیلی از آدمهای دیگه بود.
خود من از وقتی که در کلاسهای استاد عباس منش شرکت کردم و با کمکی که از خود خدا خواستم تازه میفهمم خدا چیه و خدا پرست کیه. تازه می فهمم که خدا یک موجود خودخواه عقده ای نیست که بشینه و منتظر باشه تا هر حرف و حرکت بدی که کردی در جا بزنه تو دهنت و حالت را بگیره.
فهمیدم که خدا سراسر مهر و نور است. دیگه بدی های زندگی را عذاب اون نمی دیدم و می دونم که بدی ها مال منه و خوبی ها مال اون. وقتی توی دلت حسش کنی میبینی که تازه داری میفهمی دنیا چیه و دست کیه.

دوستم میگفت ببین تو اگه بخواهی توی اداره ای با کسی که مقام بالایی داره صحبت کنی که خودت نمیتونی بری باهاش حرف بزنی. میری پیش کسی که مقامش از تو بالاتره و به اون نزدیک تره.
میدونی با شنیدن این حرفها تو ذهنم چی تداعی میشه؟ یاد اون زنهایی می افتم که عصای پیرمردی که توی حرم امام رضا کار میکرد را ماچ میکردند و ازش حاجت می خواستند. و من همون جا بهشون ماتم برد و داشتم دنبال تفاوتهایی بین اونها و بت پرست ها میگشتم. امام رضا را در عصا و سنگ و ریگ و کفش و هر چیزی خلاصه میکردند.
براش گریه میکردند و التماسش میکردند.
اما وقتی خوب فکر کردم دیدم اشتباه کار از اونجایی شروع میشه که تو فکر میکنی توی یک اداره دولتی زندگی میکنی و خدا رییس اون اداره است. مسلما باید از طریق مدیر خودت باهاش حرف بزنی. تازه مدیر تو هم متوسل به ارشد خودش میشه.

اما وقتی یادت بیاد که خدا بهت گفته من از رگ گردن به تو نزدیک ترم و تو خلیفه من بر روی زمینی اونوقت میفهمی که تو توی این دنیا یک کارمند جزء نیستی. تو خودت مدیر ارشدی. تو معاونی. برای صدا زدن خدا نیاز نیست به آسمون نگاه کنی و خدا را در فاصله ای بیش از چند سال نوری جستجو کنی. فقط کافیه که خدا را در هر دم و بازدم خودت بیابی.

خدا نوره.

الان خیلی نظرم در مورد خدا تغییر کرده.

میدونم که خدا وکیل و وصی و واسطه نمی خواد.

وگرنه خودش باید میگفت اگه میخواهی باهات حرف بزنم یا با من حرف بزنی سراغ واسطه هام برو.

تاریخ بشریت گواهی میده که همیشه عده ای به قصد سود جویی به انحراف دین میپردازند و عقاید باطلشون به زودی به جای اصول میشینه و اون خشت کج همه نسلهای بعد را به دنبال خودش به اعماق جاهلیت می بره.

از خدا بخواه نورش را در دلت بتابونه و خودش هدایتت کنه.
من هم این را خواستم و هر لحظه بیشتر و بیشتر این را ازش میخوام.

آمین


نوشته شده در سه شنبه 15 دی1388ساعت 1:27 توسط آرام|

به نظر من برای داشتن حس خوب گاهی باید حتی به دروغ تظاهر به شاد بودن کنیم.

هفته پیش خونه یکی از دوستای فوق العاده ام بودم. داشتن این دوستها برای من نوعی موهبت الهیه. چون همیشه دوست داشتم دوستانی داشته باشم که باعث پیشرفت و صعود همدیگه بشیم. حالا تو هر زمینه ای که امکانش هست.

این دوستمون خانم خیلی مهربان و پر انرژیه که درسهای زیادی ازش یاد گرفتم.
اون روز هم مثل همیشه شاد و خوشحال بود و از همه با روی باز استقبال میکرد و اصلا اجازه نمی داد کسی احساس بد داشته باشه. اما چیزی که برام خیلی تفکر انگیز بود این بود که بر اثر اتفاقی که گویا غمی را برایش تداعی میکرد اون چشمهای مهربونش پر از اشک شد. و زود بغضش را قورت داد.
کسی که اصلا فکرشم نمیکردم که روزی ذره ای غم داشته باشه.

خیلی پر قدرت و شاد بود و اگه این اتفاق را ندیده بودم فکر میکردم که توی زندگی اش هیچ غم و غصه ای نداره.

به هر حال میخوام یک چیزی را اینجا هم به تو و هم به خودم بگم.

اگه از سطحی که هستی یک قدم فقط یک قدم بالاتر بری میبینی که چیزی که الان برات غم بزرگیه یک اتفاق گذرا خواهد بود.
شاید فکر کنی که زندگی خودم کاملا بر وفق مرادمه. و فکر میکنی که از سر دلخوشی این حرفها را میزنم.

اما من هم یک آدم هستم. با همه خصوصیاتی که بقیه دارن.
این روزها که گاهی برای بعضی چیزها نگران میشم به جای اینکه مثل گذشته بشینم و به زمین و زمون و زندگی و همه چیز لعنت بفرستم٬ به خدای خودم نگاه میکنم و بهش چشمک میزنم و میگم میدونم که هوامو داری و نمیذاری دستم خالی بشه. میدونم که مصلحت من را بهتر از من میدونی.

بهش میگم که خدایا دوستت دارم. عاشقتم. میدونم که تنها معبود من تویی و هرچه که دارم و ندارم لطف توست.

بهت شک ندارم. ایمان دارم و تنها از تو یاری می جویم و فقط و فقط ترا عبادت میکنم.

نوشته شده در یکشنبه 13 دی1388ساعت 13:28 توسط آرام|

خطاب به خودم و هر کسی که این نوشته را میخواند

هم اکنون آخرین لحظه از زندگی سابق تو است. این لحظه و این دم که در حال خواندن این متن هستی اولین لحظه تولد تو است. یک "تو" ی جدید.
تو تصمیم گرفتی که تغییر کنی. میدانی که در زندگی اکنونت چیز یا چیزهایی هستند که دوستشان نداری. برایت خوشایند نیستند. میخواهی به نحوی از شرشان خلاص شوی.
این لحظه تولد این تصمیم است. تغییر. دگرگونی.
شاید همین تصمیم مهمترین و سخت ترین قدم باشد.
اگر حاضری و واقعاً میخواهی که در راه نو قدم برداری به ادامه مطلب بیا.

(مطالبی را که میگویم از کتابهای مختلف و فیلمهایی مثل فیلم راز و از همه مهمتر درسهای استاد خوب و بی نظیرم آقای سید حسین عباس منش (وبسایت استاد و برنامه کلاسها و ...)و تجربیات شخصی خودم جمع آوری کرده ام)


:ادامه مطلب:
نوشته شده در یکشنبه 15 آذر1388ساعت 23:54 توسط آرام|

دارم به زندگی اطرافیانم با دقت بیشتری نگاه میکنم. میخوام یک رابطه بین طرز تفکر و وضعیت زندگیشون پیدا کنم.

یک موردی که دیدم اینه که آدمهای پولدار خیلی راحت تر خرج میکنند و سریعتر میبخشند. اما آدمهایی که پولشون کمتره با احتیاطند و کمتر خرج میکنند و تقریبا همیشه میگن من پول ندارم.

به خودم فکر میکنم و میبینم به کدومشون بیشتر شبیهم. به دوران دانشجوییم فکر میکنم. به پولهایی که باید خرج میکردم و نکردم مبادا پولم کم بیاد. الان می بینم هیچوقت کم نیاوردم اما با دل سیر هم زندگی نکردم. و فکر میکنم چه خرج میکردم و چه نمی کردم فرقی به حال الانم نداشت.

یادم میاد چند سال پیش که هنوز سر کار نمی رفتم اگه بهم میگفتن ۵۰ هزار تومن بده میگفتم اووووووه اینهمه؟؟!! اما بعد یکبار کارت تلفنهایی را پیدا کردم که برای کسی که اون زمان فکر میکردم اون هم منو خیلی دوست داره خرج کردم. نمیدونم چند تا از اون کارتها را دور انداخته بودم . اما میدونم که تعدادشون کم نبود. میدونی چقدر بود؟؟۴۵ هزار تومان. اصلا نمیفهمیدم چطور اینهمه پول خرج میکنم. همان زمان حتی رویای ۵۰ هزار تومن را در خواب هم نمی دیدم. اما من در همون شرایط بدون اینکه بفهمم اونهمه پول خرج کرده بودم.

به نظرم این اشتباهه که فکر کنی اگه تو هم پولدار بودی به راحتی خرج میکردی. اگه تو هم پولدار بودی به فقرا کمک میکردی. همین الانش هم تو از خیلی از مردم این کشور و این شهر و دنیا ثروتمند تری.

همیشه این میاد تو ذهنم : بسا کسا که به روز تو آرزومند است.

میدونی چیه چند وقتیه به هر چیزی که فکر میکنم بدون زحمت جوابش بهم الهام میشه. البته یک سوال دارم که هنوز جوابشو نگرفته ام. اما خیلی چیزها ناگهان عین ستاره تو آسمون ذهنم روشن میشن. من هم عین ارشمیدس فریاد میزنم : یافتم یافتم

نوشته شده در جمعه 13 آذر1388ساعت 23:48 توسط آرام|

روزها هرلحظه ای که دچار فکرهای منفی میشم زود دیدم را عوض میکنم. به لحظه و به زمان حال میام. تک تک اعضای بدنم را. حسهایی که دارم مثلا بویی که میاد یا در مورد دمای هوا یا هر چیزی مثلا صداهایی که میشنوم و غیره. و به یاد میارم که چقدر خوشبختم که نفس میکشم و راه میرم و میبینم.

این روزها ذهنم درگیر میشود. وقتی میخواهم به نتیجه ای برسم.

وقتی میخواهم کسی را دوست دارم ببینم تنم پر از ترس میشود و قلبم می طپد.

شناخت خوب و بد برایم سخت شده

چون میدانم که آنچه مرا باز میدارد همان موجود دم دار قرمز رنگ است

نوشته شده در چهارشنبه 11 آذر1388ساعت 0:48 توسط آرام|

خداراشكر كه تمام شب صداي خرخر شوهرم را مي شنوم . اين يعني او زنده و سالم در كنار من خوابيده است.

I am thankful for the husband who snores all night, because that means he is healthy and alive at home asleep with me

____________



خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.


I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street

____________

خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.


I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.

____________
خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند. اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.


I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat

____________

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.


I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard


____________

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home

____________

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن



 
I am thankful for the parking spot I find at the far end of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation

____________
 

خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.


I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear

____________

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.


I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear

____________
 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.


I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive

____________

خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني بياد آورم كه اغلب اوقات سالم هستم.


I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time

____________
 

خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.


I am thankful for the becoming broke on shopping for new year , because it means I have beloved ones to buy gifts for them

نوشته شده در یکشنبه 17 آبان1388ساعت 15:56 توسط آرام|



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت